عاشقانه

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

سهراب

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.

باز خواهم گشت...

باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

دل کندمممممممممممممممممممم

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن ،تماشا کن

دروغین بودمت دیروز ،مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

کاش

كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست ،از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم
 كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم
جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق ،رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان ،شوق ها را ارغواني تر كنيم 

 كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند ،ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم، از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمين هم از آنجا بگذرد،حرفهاي قلبمان را بشنود

باز هم............................

بازهم امشب زیر لبهایم صدایت  می کنم

اشک می ریزم ، دو چشمم را فدایت می کنم

در نگاه خسته ات ، دنبال حرفی تازه ام

هرچه می خواهی بگو ، من هم دعایت می کنم

خسته ای ، طاقت نداری ، می روی آخر سفر

طاقت اشکت ندارم ، پس رهایت می کنم

رفته ای ، من مانده ام در انتهای عشق تو

رفته ام قربان عکست ،جان به پایت می کنم

درد دل

با نامت امشب آري فالي زدم به مستي
خواندم ترا كه بودي آن دلرباي هستي

با خويش گم شدم من در سينه‌ي شبستان
بي خويشتن نشستم در اوج مي پرستي

هر گوشه‌ي دلم را خالي نمودم از غير
غير از خدا تو بودي كارام مي نشستي

درد دل خرابم جز نام يك نفر نيست
آن يك نفر تو بودي كز غير من گسستي

در حافظيه امشب غوغاست چون دل من
انگار چشمت امشب بر چشم من ببستي

با تو برايم هر شب اوج كمال بودست
بي تو ولي نشستم در عمق چاه پستي

سرد است آري اما گرمست دل «مسافر»
چون ميزبان دل او و مهمان تو هستي 

خواب هايم را تو خواهي ديد

از امشب 

 خواب هايم براي تو 

 از اين پس

با چشمهاي باز مي خوابم 

 از اينجا به بعد

 چشمهايم از تا غروب نگاه هاي آشنا مي آيد 

 و مي رود كه بيايد از طلوع چشمهايي كه نديدم 

 از اينجا به بعد

كه تو چترت را نو مي كني ،

من از راههاي پر از چتر رفته بر مي گردم

ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد 

 از اينجا به هر كجا

من بدون ساعت راه مي روم بدون هر روز كه صبح را 

 از پنجره به عصر مي برد

و پاي سكوت ماه به خاطره خيره مي شود . 

 از اينجا به بعد

 دنيا زير قدم هايم تمام مي شود 

 و تو از دو چشم باز

كه رو به آخر دنيا مي خوابد

رو به چترهاي رفته ؛ 

 تمام خوابهايم را خواهي ديد .

روي دلاي آدما ...

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن

 

آدماي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي ذارن

 

تو قتلگاه ارزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دل داده ي دو رنگيه

 

دلخوشي هاي الكي وعده هاي دروغكي

عشقاشونم خلاصه شده تو يك نگاه دزدكي

 

آدمكاي شب زده قلبارو ويرون ميكنن

دل ستاره ي منو از زندگي خون ميكنن

 

ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن

به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن


عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون ميكنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون ميكنن

 

مردم سر تا پا كلك رفيق جيب هم ميشن

دروغه كه تا آخرش همدل و هم قسم ميشن

 

رو دنده ي حسادتا زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

 

قصه ي روزگار اينه به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي ادما هرگز حسابي وا نكن

برای تو ..............

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

...

setaresetaresetare

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!

خلقت من

خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود 

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟

 

خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟

 

حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟

 

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟

 

ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.

 

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟

 

قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.

 

گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

  

راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.

 

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.

  

گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.

 

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟

عشق را بی سبب عنوان مکن

عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

 من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!

                      دکتر علی شریعتی

نغمه.........

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.

تنهایم ...

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.