شعر
ای کاش دلت از دل زارم خبری داشت یا سوز درونم به نگاهت اثری داشت
ای کاش که آن سایه مهرت ز سر لطف بر عاشق افتاده به راهت گزری داشت
ای کاش که یک ذره از آن پرتو امید بر کلبه ی ویرانه ی من هم سفری داشت
ای کاش سراپای وجود من عاشق از بهر نگه داشتن تو هنری داشت
ای کاش پس از مرگ مرامرغ تمنا در کنج قفس بهر تو یک مشت پری داشت
ای کاش که آن محرم اسرار درونت در قافله عمر به من سر سری داشت
ای کاش که آن شعله عشق تو فسونگر یک لحظه شبی بر من بیدل شرری داشت
ای کاش که این زود گذر عمر غم اگیز در سیر زمان از صدف تو گهری داشت
ای کاش خداوند در این عالم هستی از راه کرم بر من بیدل نظری داشت
ای کاش که آن یار کمی از کرم و لطف بر کام دلم لذت شهدو شکری داشت
ای کاش از سیل خروشان وصالت این کلبه ی طوفان زده ام بام و دری داشت
ای کاش که گذشت دلم در گذر عشق از شمع فروزان غمش راهبری داشت
ای کاش که یلدا شب پر حسرت تاریک از روزن امید به دلم قمری داشت
ای کاش که چشم تو چو اشکم گهری داشت خان تو ز خون دل من ماهزری داشت
ای کاش که در پیش نگاه تو فسونگر این شاخه ی بشکفته ی من بار و بری داشت
ای کاش خروس دل معشوق پرستم اوازی و شوری و دمی و سحری داشت
ای کاش در چشمان شررباز تو ای شوخ سوی دل من روزنی از لطف دری داشت
ای کاش که در عالم پهناور هستی توفیق تماشای تورا هر بشری داشت
ای کاش رقیبم چو ماه زار سیه روز هم جان پر از قصه و هم چشم تری داشت
ای کاش که از این همه نفرین شب و روز در دام جهان دشمن جانت خبری داشت
ای کاش دعای من عاشق بیدل بر عظم تو ای خسرو خوبان ثمری داشت
ای کاش که معشوق جفا پیشه { ....} بر عاشق افتاده ز پا هم نظری داشت